::*اینجا متروک کده ی من است*::

 

سلام...عمر این وبلاگ خیلی وقته تموم شده...

از این به بعد من اینجام...یه حامد با طرز فکر جدید...زندگی جدید

www.h1med.pesianblog.ir

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - حامد

ستاره ات خواهم ماند

یادمه یه شب که دلم گرفته بود و تنها بودم از پشت پنجره ی اتاقم به آسمون

سیاه و پر ستاره نگاه میکردم،چشمم به یه ستاره افتاد،اون ستاره با همه فرق

داشت،خیلی قشنگ بود برام...

اون ستاره هم مثل بقیه ی چیزام تک بود....دور تر بود اماپر نورتر...

از اینکه بین اون همه از همه دور تر بود ناراحت نبودم...از این ناراحت بودم که

نکنه یه شب من نباشم و یکی اونو ازم بدزده...

کم کم بهش عادت کردم و عاشقش شدم...

اگه یه شب نمیدیدمش خوابم نمی برد..گذشت ....

چشمکاش به من یه شب در میون شد...گذشت...شد یه هفته...ده روز.. حتی یه

 ماه...تا اینکه دیگه بهم چشمک نزدستارم کمرنگ و کمرنگتر شد...

و من وابستگیم به اون بیشتر و بیشتر..

دنبال دلیل و چرا هایی بودم که بی جواب موند...

ستارم انقدر کم رنگ شد که دیگه از نور افتاد

.......گذشت و گذشت....

تا اینکه ستارم دیگه نیومد...اثری ازش پیدا نبود...هر شب چشم به آسمون

مینداختم شاید گم شدم رو پیدا کنم...ولی نیومد....

آرزوم این شد که کاش ستارم رو میدزدیدن ولی میدونستم همونجور تو آسمون

نور میده .میموند حتی کم نور ..بتونم ببینمش وو یاد خاطراتم،دلتنگی هام

باهاش بیفتم....

تا حالا شده به خودت دلخوشی بدی،امیدی بدی ولی ته دلت بگه بیهودس؟

انتظار میکشیدم اما مطمئن بودم که فایده نداره....

تا اینکه....یه شب مهتاب که شاهده همه ی قصمون بودبهم نگاهی

کرد...نگاهی از روی ترحم...نگاهی که بهم میگفت که خبریه و

تونمیدونی...ازش خواهش کردم تا اگه چیزی میدونه بگه...قسمش دادم به

جون همون خورشید که شبا خودش به انتظارش تا صبح میشینه که ببیندش

تا اینکه گفت....پرده از رازی برداشت که آرزوم شد کاش نگفته بود

مهتاب:عاشقشی هنوز؟

گفتم:هنوز به خاطرش شب به ستاره ی دیگه ای نیگاه نمیکنم که مبادا

نتونم جلو دلم بگیرم و عاشق ستاره ی دیگه ای بشم...

گفت:تو عاشق کسی بودی که خودش عاشق کس دیگه ای بود...

اون شب ،بعداز اینکه تو خوابیدی یه پسر دیگه از زمین داشت نگاش

میکرد...ستارت اولش اهمیت نمیداد اما بعداون پسر اونقدر نگاش کرد تا

تونست دل ستارت رو ببره و چشمکش رو بخره!!!!!!

ستارت سالمه...نیفتاده اما الان داره واسه یکی دیگه چشمک میزنه...

گفتم:دروغه...محاله..

گفت:دروغ ستارت بود و محال عشقش...تو عشق رو توی نورش

دیدی،اشتباهت همینجا بود،دتو به ستارت مینازیدی و ستارت به

نورش،هیچوقت عاشق ستاره ای نشو که از همه پر نور تره،

حتی اگه دورتر از همه باشه...عاشق ستاره ای باش که بدونی اگه نورش

کمتره ولی واسه تو چشمک میزنه...دلم گرفت،به آسمون نگاه کردم اما

نمیخوام عاشق هیچکدوم بشم...چون عاشقش موندم به آسمون نگاه

کردم...چشمم رو بستم..با چشم دلم ستارم رو پیدا کردم و تو دلم گفتم:

ستاره ات خواهم ماند....

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٦ - حامد

شاید نهم بعد

یک نهم دیگه اومدو من، تو تنهایی یه بار دیگه باید به این روز حسادت کنم ؛

این روزو به سختی برای خودم شب کنم...

 

تا حالا شده یه چیز ، یه زمانی برات بهترین چیز بوده باشه اما به خاطر یه

حادثه درد آور ترین چیز برات بشه؟

 

درد ناک تر اینه که هرماه تکرار بشه و تا آخر عمرت این یادآوری تکرار برات

 بشه و تکرار کنه که چی فکر میکردی و چی شد؟

 

نهم بود...

اولین باری بود که قرار بود ببینمش..

خودم رو حاضر کردم میخواستم تو اولین قرار باهاش بهترین بشم...

 

شدم...گذشت...نهم ها یکی بعد از دیگری تکرار میشدن و ما بهم بیشتر

عادت میکردیم...این روز بیشتر قشنگ میشد

 

هر ماه، روز ولنتاین ما نهم بود و

 

گذشت...نهمی رسید که دیگه همه چیز تموم شد...

به یادش نموند که نهمی بود.

نهم از اولین ماه پاییز...اولین نهمی که تنها شدم...

نزدیکه غروب بود...توی پارک ملت تنهایی قدم میزدم..

هرکدوم از نیمکتها برام یادآور یه خاطره بود...

از هر کدومشون که میگذشتم یه خاطره برام زنده میشد ودرست مثل اسلاید

از جلو چشمام مثل برق می پرید....

رو کدوم نیمکت خندیدیم ،

رو کدوم نیمکت اشک ریختیم،

رو کدوم نیمکت به فردا نیگاه کردیم

حتی رو کدوم نیمکت زدی تو گوشم که حواست کجاست!!!، و

....و رسیدم به نیمکتی که روش یادگاری نوشتیم ....

این نیمکت پارک رو نمیخوام ببینم...دردام یه دنیا شد...بغضم شکست...

نه.. نه!!الان جاش نبود...

به همه حسادتم شد...

به پسر ،دختر هایی که با هم شادن...

حتی به دسته کلاغها که با هم دارن هم آوازی میکنن...

به برگها که به خاطر هم از شاخه جدا میشن...

حتی اون پیرزنی که به گربه های توی پارک غذا میده..لا اقل اون میدونه که

گربه ها رو داره ولی من چی؟

تنها صدایی که میشنوم و منو از دیدن خاطرات بیرون میاره صدای شکستن

 برگهای زیر پامن...کم کم آسمون صدای قلب شکستم رو شنید...

ابر های سیاه هوای غم ناک اون پارک رو سیاه وسفید کردن...

نم نم اشکاش روی گونه هام نشون داد که تنها نبودم...

یاد شعر سهراب افتادم:

هر کجا هستم باشم...آسمان مال من است...

همیشه عاشق قدم زدن زیر بارون بود ..مثل خودم...

بوی نم و بارون و چمن خیس شده یه حس تازه بهم داد...

یه امیدی که الان اونم تو فکر تو هست... ساعت 5هم شده بود

 مطمئنم الان دم پنجره اومده...هم به خاطر ساعت 5 وهم به خاطر بارون...

اونم مثل من از بارون خوشش میومد

اون حس بهم میگفت هنوز دوستم داره..منتظر بمون...میاد

..........و امروز که آخرین نهم از آخرین ماه زمستونه هم گذشت ولی

نیومد.....اما من همیشه منتظر اومدنشم...

شاید نهم بعد

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ - حامد

جدایی به سبک قسمت

خیلی سخته دو نفر که همدیگه رو می پرستن از روی علاقه از هم جدا

بشن...

اشکهای هم رو ببینن و خدافظی کنن...

خیلی سخته باشی و بدونی دیگه نمیتونی باشی...

سخت تر اینه که بودنت باعث زیاد شدن خاطرات تلخ و شیرینش میشه...

همین دردتو زیاد تر میکنه...

دوست داشم باشم...دوست هم دارم بمونم اما نشد...

نخواست بمونم و با بودنم مرحمی برای دردش باشم...

همیشه قسمت آخر به بدترین شکل تموم میشه...همیشه همین طور

بوده....

همیشه قسمت آخر هر داستان عاشقانه ای اون جوری نیست که دلت

میخواد...

همیشه لیلی به مجنون یا شیرین به فرهاد نمیرسه...

گاهی وقتا برای اینکه به اونی که میخوای برسی باید ازش بگذری...

باید وایسی و ببینی رفتنشو...گذشتشو...

باید ببینی که داره از تو میگذره و

با گذشتنش ازت داره عشقشو ثابت میکنه...

:

:

:

......باد سرد یه غروب از روزهای ماه آخر زمستون شروع به وزیدن گرفت...

گرمی نگاش هنوز با حرارت عشقش گرمم میکرد....عینک دودیم رو زدم تا

نتونه

اشکهای یه مرد رو ببینه.

بهش گفتم:جلو تر از من راه بیفت.فهمید نمیخوام اشکام رو ببینه!!رفت

 اونم اشک میریخت

گفتم:برای من تو همیشه همون هستی که باید میشدی...بخواه ..

گفت:نه ...

گفتم:مهم تویی ..وجود توست

گفت:نه...دیرمه

گفتم:حالا که روز آخره فقط به من نگاه کن

گفت:نه

گفتم:بذار بمونم

گفت:نه

گفت:فراموشم کن

گفتم:نه

گفت:برو...دیگه نمیخوام تو خیابون سر راهم سبز بشی و ببینمت

گفتم:نه

گفت :....گفتم:...

تموم شده بود...

روز آخر رسیده بود بر خلاف خواسته ی من .بر خلاف خواسته ی خودش......

نتونستم جلوشو بگیرم

دستم رو گرفت ..........بر عکس همیشه که دست من گرم بود و دست اون سرد..این بار دستای اون گرم بود و دستای من یخ.... ....تو یه لحظه از کاری که کرد جا خوردم.....دولا شد...دستم رو بوسید و با چشای خیس ازجاش بلند شد و

گفت:خداحافظ

گفتم:نه!!!!

......

سر جام موندم تو دلم گفتم خدافظی نمیکنم چون میدونم دوباره بر میگردی...

خدا نگهدارت باشه!!!

باد سرد ،سردیش بیشتر شده بود...داشت..اون از جلو چشام دور میشد و میرفت...تنها شدم...تنها تر از همیشه...

باد سرد یه غروب از روزهای ماه آخر زمستون باز شروع به وزیدن گرفت...عینک دودیم رو زدم تا هیچکس نتونه اشکهای یه مرد رو ببینه...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳ اسفند ،۱۳۸٦ - حامد

به دنیا بگوئید بأئیستدII...

خودم عاشق این شعرم هستم؛واقعآ این شعرم رو دوست دارم.

واسه خودم گفتم......

 

روز وداع من است و دیدن یار

             شتاب کن که دیدن یار به چه تماشایی ست

زین شب که من نیم در جوار شما دیگر

       دعاکنید که نترسم، این شب، شب نخست تنهایی ست

گریان نشوید که رفتنم حتمی ست

         غمگین نشوید که خاطراتم کنون باقیست

گر رفتم و جایی ندارم دگر اینجا

             شمعی بیفروزید که روشنی مرا شادیست

دیگر صدای من به گوش کسی نمی پیچد

     این صدا، صدای اوست، بشنو شنیداریست(صوت قرآن)

دیگر ز غصه ام کسی خندان نخواهد شد

          خنده کن که این جهان گریه اش پریشانی ست

بدرود ای عاشقان پریشان رخ

             میروم که بدانید این جهان چه زندانیست

با رخت تازه و بدن و تن پاک

            برسانیدنم به خانه ی تازه ام که آنجا میهمانیست

بر سنگ قبرم بنویسید که این عاشق خسته و مجنون

                        همیشه بی تاب و بیقرار روی لیلایی ست

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٦ - حامد

 

بی صدا گریه نکردن کار من نیست

                                 تو رو دیدن و گذشتن کار من نیست

حسرت روزهای با تو بودنو

                                خوردن و غصه نخوردن کار من نیست

کار من دیدن تو تو قاب عکس

                           خوردن غصه برای این طالع نحس

کار من شنیدن شکستنم

                                یاد نامردیو تنها موندم

                                                                     کار تو شکستن غرور من

                                                                     خنده به گریه و التماس من

                                                                     گذاشتن یه زخم کهنه تو دلم

                                                                     تا دارم عمر نره از خاطر من

من محاله که ببخشم نامردیو خیانتت

                                          من محاله که بذارم راحتت

یه روزی میاد که میخوری حسرت من

                               حسرت داشتن و از دست دادن من

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦ - حامد

اينم از من

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦ - حامد

 

 

فرق من و تو: گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتمتا وقتی با منی ،تو توی قلبم جا داري.

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو

 خفه كنم.

گفتي ... ،

گفتم... .

حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!

 

فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو

 

 

من آن خزان زده برگم كه باغبان طبيعت رانده مرا به جرم چهره زردم.

طبيعت شاداب؛ زمين سرمست ؛همه با يار خود هستند و من تنهاي تنها

.

.

.

.

.

چرا حلقه ی ازدواج رو تو انگشت دوم میندازن؟

1)اول کف دستاتونو رو به رو به همقرار بدین و دو انگشت میانی تون روپشت به

( ناخن ها رو به رو به هم)به هم خم کنین و به هم بچسبونید:

2)چهار انگشت مونده رو از نوک به چهر انگشت اون دستتون متصل کنین.

3)به این ترتیب هر پنج انگشت به طور قرینه به دست دیگتون متصل هستن!

4)سعی کنین انگشت شصتتون رو از هم جدا کنین....

انگشت شصت نماد والدین هستن و جدایی دو انگشت شصت نشونه ی جدایی

 ما از اونهاست که روزی آنها را ترک میکنیم...

5)انگشتاتون به حالت مرحله ی اول برگردونید و این بار دو انگشت اشاره رو از

 هم جدا کنین...

انگشت اشاره نماد برادر و خواهرانمون هستن...جدایی اونها هم به این معنی هست که

اونها هم مارو ترک میکنن و به سراغ همسر و فرزنداشون میرن!!!

6)بازانگشتاتون به حالت مرحله ی اول برگردونید و این بار دو انگشت کوچیکتونو از هم جدا

کنین...انگشت کوچیک نماد بچه هامون هستن...جدایی اونها هم به این معنی هست که

 اونها هم مارو ترک میکنن و به سراغ همسر و فرزنداشون میرن!!!

7)برای آخرین بارانگشتاتون به حالت مرحله ی اول برگردونید و این بار دو انگشت چهارمتون

که همون انگشت حلقه هست رو سعی کنین ازهم جدا کنین...

اگه نتونستیم جاش کنین تعجب نکنین.......این دو انگشت نماد زن و شوهرن که برای

 تمام عمر کنار همند و نمیتونن از هم جدا بشن...

این عشق هست که نمیذاره اونا ازهم جدا بشن و اونارو پایبند نگه داشته!!!

انگشت شصت =پدر ومادر

انگشت اشاره=برادر وخواهر

انگشت میانی =خود شما

انگشت کوچک=فرزندان

انگشت چهارم =همسر

جمله ی آخر:

مهم این نیست که واسه همه قشنگ باشی

قشنگ اینه که واسه یکی مهم باشی

                                                                                              

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٦ - حامد

 

عيد سعيد فطر بر عاشقان مهمان حضرت دوست مبارك باد.


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦ - حامد

...

 

وقتي یه دختر حرفي نميزنه>>> ميليونها فكر تو سرش مي گذره

 وقتي يه دختربحث نميكنه >>>   عميقا مشغول فكر كردنه

 وقتي يه دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميكنه

>>>>يعني نميدونه تو تا چند وقت ديگه با او ن خواهي بود

 وقتي يه دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گه:خوبم

>>> يعني اصلا حال خوبي نداره

 وقتي يه دختر به تو خيره مي شه :

>>>شگفت زده شده كه به چه دليل دروغ مي گويي

>>> وقتي يه دختر سرش را روي سينه تو ميذاره :.:آرزو ميكنه براي هميشه مال اون باشي<<<

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

داستانک:

 روزي دروغ به حقيقت گفت:

                     مــــيل داري با هم به دريـــا بريم و شنـــا كنيم ؟

 حقيقــت ساده لــوح گول خورد و پذيرفت. اون دو با هم به كنار ساحل رفتند ،

 وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد .

 دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او نرو  پوشيد و رفت .

از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت شد،

                  اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان ميشه.

 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

                                     همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

 ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

                                    گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

                                    عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند

 خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد

                                         عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦ - حامد